ميرزا احمد ميرزا خداوردى
225
اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )
شب تاريك گشت ، چندان [ كه ] گوشهاى اسب من به نظرم نمىآمد . ديدم اسب من خوفناك شده به راه مىرود . دانستم البته در پيش چيزى به نظر او رسيده است . من براى احتياط تفنگ خود را از دوش كشيده ، به دست خود گرفتيم . نظرانداز به پيش ، اسب را تاختيم . ديديم يك چيزى در پيش من مىرود ، نه اسب است نه جاميش و نه شتر . متحير گشتيم . ديگر به عقلم نرسيد عرادهء ساليانى بلكه بوده باشد . گوش كردم ، صداى انسان هم مىآيد . خلاصه رسيديم ديديم يك عرادهء ساليانى است . حمل كرده مىبرند به طرف ساليان . صاحب همان عراده كه ما را ديد ، ترسيد ؛ عراده را در راه گذاشت از راه بيرون شد . من او را صدا زدم كه خوف مكن ! من هم راه روندهام ، آدم بىحساب نيستم ؛ او بازآمد عرادهء خود را به راه انداخت . از او پرسيدم كه شما از كجا مىآيى ؟ گفت : از نواحى كوجك سكزم داشتيم در آنجا « 1 » ، حالا مىبرم به خانهء خود . خلاصه من با او همراه شدم ، تا اينكه رسيديم به شهرى كه نزديكى برهء همان چادر توپراق قلعهسى مىگفتند : او به من گفت : شب برهچى هيچكس را به آنطرف نمىبرد ، مگر صبح بشود ؛ پس مصلحت است امشب در آنجا بمانيم ، « 2 » فردا صبح عازم ساليان شويم . خلاصه همان شب در آنجا مانديم . فردا صبح اسب خودم را در يدك خود گرفته ، به طرف بره مىرفتيم . ديدم دوست حقيقى من در بالاخانهء « 3 » خود ما را ديده است ؛ بىارخالق ، دواندوان مىآيد [ و ] مىگويد : بزرگ برهچى ! توقع مىنمايم اول كه فلانى را از بره گذرانيده باشيد . او هم تمناى او را قبول كرده ، ما را اول گذرانيده و دوست حقيقى من ، قلى ساليانى بود كه وقت رفتن در خانهء او منزل كرده بوديم و او در خانهء خود نبود . خلاصه جلو اسب من گرفت ، ما را برد به خانهء خود ؛ آنچه لازمهء حرمت مىبود ، دربارهء من به عمل آورد . بسيار منت كرد امروز در آنجا بمانيد فردا برويد . من گفتيم : نمىتوانم ماند ، كار مرا شما در لنكران دانستهايد . خداوند عالم از شما راضى باشد . خلاصه اسب خودم را سوار شده ، عازم صوب لنكران شديم . يك ساعت به ظهر مانده
--> ( 1 ) . در نسخه « در آنجا » دوبار تكرار شده است . ( 2 ) . در نسخه « بمانم » . ( 3 ) . در نسخه « بالهخانه » .